|
تکرار مکررات خط خطی های یکی از اشراف
| ||
![]() خدا لعنت کنه اون حرومزادهی پست فطرت کثیف رو که ...
[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 17 ] [ Knight ]
... چرا برف توی ایران که بیاد، رحمت الهیه؛ ولی توی اروپا و آمریکا که میاد میشه بحران سرما ؟ ...
[ شنبه 1391/01/26 ] [ 1 ] [ Knight ]
بهش گفتم چرا نمیری بدی ؟ گفت به چند نفر باید بدم ؟ گفتم سه نفر. گفت تا برم بدم و بیام چقدر طول میکشه ؟ گفتم 10 دقیقه. گفت باشه میرم میدم. ولی 10 دقیقه وقتمو حاضرم برای اون کسی بذارم و بهش رأی بدم که حاضر باشه توی این چار سال نمایندگیش، 10 دقیقه وقتشو در اختیار من بذاره ... ... .. . آخرشم نرفت بده ... .. . [ چهارشنبه 1390/12/17 ] [ 13 ] [ Knight ]
گفت: اینقدر سیــــــــــگار نکش، میمیری گفتم: اگه نکشم میمیرم... گفت: اگه بکشی با درد میمیری گفتم: اگه نکشم از درد میمیرم.... گفت: هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره... گفتم: هوای صاف جلوی مرگ رو میگیره؟ یک کم نگاهم کرد، گفت: بکش.... [ جمعه 1390/12/12 ] [ 17 ] [ Knight ]
میگویند در زندگی باید منتظر غیر منتظرهها بود...
[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 19 ] [ Knight ]
فقط یک اصفهانی میتونه یک جمله با 20 تا فعل بگه:
[ سه شنبه 1390/10/06 ] [ 10 ] [ Knight ]
هر روز ساعتها وقتمون رو به بطالت میگذرونیم غافل از ارزش طلاگونهاش. شاید ارزش زمان رو مثل امشبی بتونیم ببینیم که فقط با یک دقیقه طول بیشتر به یکی از محبوبترین و خاطره انگیزترین شبهای سال تبدیل شده. یک دقیقه ... در قیاس با شبهای قبل و بعد ... بسیار متفاوت و برای خیل عظیمی، با ارزش. دید و بازدیدها ... خورد و خوراکها و میوههای رنگارنگ و متنوع ... تبریک گفتنها ... گپ و گفتها و شب نشینیها ... و ... یلدا همهی این افتخارات رو فقط در یک دقیقه به دست میاره... در ساعتها چی میتونه به دست بیاد ؟؟؟
[ دوشنبه 1390/10/05 ] [ 0 ] [ Knight ]
چند روزی میشد که اشتراک اینترنت پر سرعت برای مجموعه گرفته بودن. تصمیم داشتن که اینترنت رو در اختیار دانش پژوهان هم بذارن برای انجام امور تحقیقاتیشون. یه کاغذ داد به من و گفت اینا رو تایپ کن. گفتم چشم. تیترشو خوندم. نوشته بود: قوانین استفاده از اینترنت. حدود 15 بند بود. شروع کردم به تایپ... من اگه جزء دانش پژوهانِ اون مرکز بودم با خوندن اون قوانین اصلاً قید استفاده از اینترنت اونجا رو میزدم. ... یکی از قوانین، در مورد استفاده از ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن بود که بعد از انواع و اقسام تحریمها و تهدیدها و تحدیدها (من جمله عدم ورود به هرگونه سایت 30یا30، موافق یا مخالف، سایت یاهو و گوگل حتی برای چک میل و ...) در بندهای گذشته، به این سبک بیان شده بود: استفاده از ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن هم که حکمش معلوم است. طبیعی است که در یک مرکز آموزشی دینی و فرهنگی که همه مسئولین آن داعیه دینداری و تابعیت از قوانین جمهوری اسلامی دارند، باید استفاده از اینترنت، با توجه به حواشی مربوطه و مسأله ساز، بسیار حساب شده و تحت کنترل و در چارچوب شرایط و ضوابط باشد. ... چند صباحی گذشت... یه روز مسئول اداری مالی اومد پیشم و بهم گفت: میتونی یه VPN برام از اینترنت تهیه کنی؟!!!!! بهش گفتم آره. کاری نداره. تا قبل از اون از U99 استفاده میکرد. البته به خیال خودش مخفیانه. خوب حق داشت. چون توی اون مجموعه فقط اون بود که تخصص در استفاده از کامپیوتر داشت. اونم فقط در حد خاموش و روشن کردن. بقیه که دیگه... با اتکا به تخصصش فکر میکرد کسی نمیفهمه که اون عکس قفل زرد رنگ گوشه مانیتورش چیه. واقعاً هم کسی نمیفهمید. بجز من... همه رو شوت و پرت فرض میکرد. (کافر همه را به کیش خود پندارد) یه VPN دوکاربره خریدم سه هزار تومن. ریختم روی فلش و بردم بهش دادم و پنج هزار تومن ازش گرفتم. از اون روز به بعد VPN رو جایگزین U99 کرد و ... حالا جالبش اینجاس که چند روز بعدش اینترنت کامپیوترای پایین رو قطع کردن که دانش پژوهان دیگه دسترسی بهش نداشته باشن. وقتی از همین آقا پرسیدم چرا این کار رو کردین، گفت: بخاطر بعضی سوء استفاده ها و قانون شکنیها که توی این چند روز شده...!!! ........... ........... پ.ن 1: واقعاً ای والله داره. یه مسئولی که ادعای تدینش سر به فلک میکشه بیاد برای دانش آموزاش یه امکاناتی قرار بده و برای استفاده از اون امکانات یکسری قوانینی وضع کنه بعد بخاطر تخطیِ احتمالیِ بعضی از دانش آموزان همه رو تنبیه کنه و اون امکاناتو ازشون بگیره در حالی که خودش، بالاترین تخطی و قانون شکنیها رو مرتکب بشه اونم در همون مورد. اونم تخطی از همون قوانین... پ.ن 2: چرا ؟؟؟ واقعاً چرا ؟؟؟
[ چهارشنبه 1390/09/30 ] [ 22 ] [ Knight ]
ابن سعد می گوید:
قال: أخبرنا إسحاق بن یوسف الأزرق و محمد بن عبد الله الأنصاری و هوذة بن خلیفة قالوا: أخبرنا ابن عون عن محمد بن سیرین قال: قال عمر بن الخطاب: ما بقی فی شیء من أمر الجاهلیة إلا أنی لست أبالی إلى أی الناس نکحت و أیهم أنکحت. طبقات الکبری ج3ص289چاپ بیروت سال 1377ه ق 1957میلادی
[ چهارشنبه 1390/09/23 ] [ 17 ] [ Knight ]
مدرسه عالی خاتم الاوصیاء نکوداشت شیخ اعظم انصاری در قم برگزار شد خبرگزاری رسا ـ دومین نشست علمی پژوهشی نکوداشت شیخ اعظم انصاری از سوی مدرسه عالی خاتم الاوصیا برگزار شد.
[ جمعه 1390/09/18 ] [ 11 ] [ Knight ]
«مجنون» کوفه امشب التهاب محشر است كوفه امشب كربلایی ديگر است ...... جبرئيل آواي غم سر داده است ...... تير غصه بر دل زارم نشست ...... قلب مجنون سوي صحرا مي رود ...... لعنت خدا بر قاتل امیرالمومنین علیه السلام و بر غاصبین حق ولایت و همینطور بر اون حرومزادههایی که دختر نبی مکرم اسلام رو جلوی روی شوهرش به خاک و خون کشیدند. همونایی که دم از دین و دیانت و خدا و پیغمبر میزدند ولی بعد از شهادت پیامبر خونه نبوت رو به آتیش کشیدند و جگر گوشه پیامبر رو بین در و دیوار ... [ دوشنبه 1390/05/31 ] [ 6 ] [ Knight ]
لغتنامهی دهخدا... روزی شیخ به گشت و گذار در نت همی پرداخت و لکن سرعت اینترنت ایران به سرعت الاغ پیر لنگ لوکی میمانست که کُرهای در شکم دارد و باری بر کول ! پس هیچ سایتی نبود مگر آن که تا لود شدنش شیخ چهار رکعت نماز همی گذاردی. نوبت به لغت نامه دهخدا برسید. شیخ به انگشت تدبیر اینتر بزد و … بالا آمد آن صفحهی نحس شوم همان دق دهندهی مردم مرز و بوم پس شگفتی مریدان را در گرفت. شیخ را پرسیدند: یا شیخ این لغت نامهای بود. این دیگر چرا ؟ شیخ بگریست … لغتنامه مملو زلغات کهن و نو چه ربطی داشت به سیاست و پو.ر.نو که چنینش کردند پیلتر و مسدود گناه دهخدای ادیب دیگر چه بود ؟ و مریدان آنقدر بگریستند و نعره کشیدند تا موتورشان همی سر سیلندر بسوزانید ... [ دوشنبه 1390/05/31 ] [ 4 ] [ Knight ]
تماشاییترین تصویر دنیا میشوی گاهی دلم میپاشد از هم بس که زیبا میشوی گاهی ... حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است که پنهان میشوی گاهی و پیدا میشوی گاهی ... به من تا میرسی کج میکنی یکباره راهت را ز ناچاریست گر هم صحبت من میشوی گاهی ... دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت به قصد عاشق آزاری معما میشوی گاهی ... تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست تو هم مانند حوا زود اغوا میشوی گاهی ............................ [ پنجشنبه 1390/05/20 ] [ 12 ] [ Knight ]
نمی دونم شاید زیاده روی کردم. وقتی برمی گردم چند تا مطلبی رو که مرتبط با کارم و همکارام نوشتم و روی وبلاگ قرار دادم رو می خونم، احساس می کنم زیاده روی کردم. احساس می کنم بعضی چیزایی رو که نباید می گفتم گفتم. خیلی توی فکر فرو میرم. گاهی وقتا تصمیم می گیرم در اولین فرصت که به اینترنت دسترسی پیدا کردم تمامش رو حذف کنم. ولی وقتی بهش می رسم یه حسی بهم میگه کارم اشتباه نبوده. پس حذف کردنشون لزومی نداره. وقتی هم یادم میاد که توی هیچکدوم از این مطالب اسمی از کسی یا جایی ذکر نکردم، این حس تشدید میشه. بعضی وقتا میخوام کوتاه بیام؛ از اعتراض، از انتقاد، از عکس العمل نشون دادن به بعضی برخوردها و رفتارها، ولی نمیشه. واقعاً نمیشه. سکوت من یعنی قبول حقارت، سکوت من یعنی قبول ذلت، سکوت من یعنی اینکه آره، هرچی شما می گید و هر کاری شما انجام میدید درسته. ولی وقتی مثل روز برام روشنه که بعضی کاراشون اشتباه محضه، چطور سکوت کنم؟ چطور؟ من تمام حرفامو توی این چار دیواری می نویسم. همینجا، توی وبلاگم. و میدونم که همکارای عزیزم، چند روز یه بار زنگ این کلبه رو می زنند و و با حضورشون فضای این جا رو معطر می کنند. به قصد و غرضشون از این کار، کاری ندارم. قدمشون روی چشم. ولی بعضی وقتا قلبم درد می گیره. احساس می کنم یه نفر این قلب منو گرفته توی مشتش و داره با تمام قدرت فشار میده. واقعاً دردشو حس میکنم. اونم وقتی که می بینم بعضی ها برام بپا (مراقب غیر محسوس) میذارند. وقتی که در غیاب من سیستم منو چک میکنن تا بلکه یه سندی مدرکی چیزی پیدا کنند که با استناد به اون، زمینه اخراج یا توبیخ منو مهیا کنند. وقتی که پیش خودم ازم تعریف و تمجید می کنند ولی خبرش میرسه که پشت سرم چه ها گفته اند. وقتی که مستقیماً با بعضی حرفا تحقیرم می کنند و بهم توهین می کنند. و وقتی آقای "..." بهم خبر داد که ... ... ای خدااااااااااااااااااااااااا .... بماند. ... آدمای بدی نیستند. ولی گرفتار بعضی حواشی هستند که برای خودشون و اطرافیانشون ضرر داره. یکیش رفاقته. یه رفاقت چندین ساله که همه جا همراهشون هست. و این اشتباهه. این همون چیزیه که باعث شد آقای "..."، مسئول یکی از واحدها از کارش استعفا داد و اینجا رو ترک کرد. این چیزیه که توی محیط اداری و کاری، محلی از اعراب نداره و باید هنگام ورود به محل کار، همونجا پشت درب ورودی توی خیابون گذاشتش و موقع بیرون رفتن دوباره برش داشت. البته این مسئله رو قبلا هم بهشون گفتم. همون موقعی که آقای "..." استعفا داد و رفت. چند روز بعدش یکی از همین همکارام ازم پرسید که به نظرت دلیل رفتن آقای "..." چی بود؟ منم به صورت سر بسته بهش گفتم رفاقت بین شماها. ولی اینها نمی تونند این کار رو بکنند. و به تبعش بعضاً دیگران باید چوبشو بخورند. ... نمی خواستم بحث به اینجا برسه. ولی دست خودم نیست. وقتی شروع کردم نمی دونستم چی می خوام بنویسم. اینام که نوشتم همینجوری اومد من هم کیبورد زدم. نتیجه اش هم این مزخرفاتی بود که ملاحظه کردید. البته این تمام ماجرا نیست. دلم میخاد خیلی چیزا بنویسم. ولی می ترسم بعدش پشیمون بشم و حذفش کنم. برای مثال پست قبلیمو دو روز پیش ثبت وبلاگ کردم. بعد از چند ساعت یه تغیراتی توش اعمال کردم و در واقع حالت انزجاری که ازش برداشت می شد رو تقلیل دادم. دوباره امروز هم یکی دو جمله دیگه ازش حذف کردم و چندتا از کلمه هاشو هم تغییر دادم. شایدم یه روز کلاً حذفش کنم. نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم. ... دیگه باید برم. بعد از ظهر کلاس دارم. برم به کارام برسم. .... یا حق...
[ چهارشنبه 1390/05/12 ] [ 15 ] [ Knight ]
هر چی فکر می کنم، سوژه ای بهتر از "..." برای نوشتن پیدا نمی کنم. حداقل در شرایط موجود. ... یه روز یه مراسمی برگزار کردیم. برای پذیرائی هندونه و موز تهیه کرده بودند. (چه تناسبی) یه کارتن موز و تقریباً یه وانت هندونه.!!! ولی تصمیم بر این شد که فقط هندونه ها رو استفاده کنن و موزها رو ببرن پس بدن. بعد از مراسم از عودت موزها صرف نظر کردن و آقای "..." گفت که موزها رو بین متأهلین تقسیم کنید. (مجردهام پشم) !!! شما فرض کنید 30 نفر رو که 10 ، 12تاشون متأهلن. وقتی رسیدم سر کارتن موز دیدم مجردها مظلومانه یه گوشه دارن نیگاه میکنن و متأهلا به چپاول مشغولند. به هر کدومشون 5 تا موز میدادند... البته من سهممو به اندازه متأهلا گرفتم. ... ... من غیر از این مرکز، توی 3 تا مرکز مشابه دیگه کار کردم. ولی توی هیچ کدوم از اون جاها این تبعیضات ظالمانه و غیر منصفانه رو ندیده بودم. (اینجا یه دنیای دیگهس برای خودش) من موز نخورده نیستم که بخام برای یه دونه موز توی سر و مغز خودم بزنم و نهایتاً این مطالب رو بنویسم. هیچ وقت یادم نمیره اون زمانی رو که هر روز با مسعود سوار موتور (کاواساکی GTO) می شدیم و می رفتیم ولگردی کوتاه مدت، سر راهمون توی میدون میوه سر خیابون کمربندی یا روبروی پمپ بنزین 2 کیلو موز میگرفتیم و میرفتیم لب رودخونه می نشستیم تا توی چشمامون موز میخوردیم. وقتی به قول معروف از موز وا میزدیم، تازه می دیدیم تقریباً نصف موزها هنوز مونده. اونموقع وارد فاز دوم کار می شدیم. یه خرچنگ توی آب نشون می کردیم و با مکافات و هزار ترفند می گرفتیمش، یه موز پوست می کندیم میکشیدیم توی پنجه ها و سر و صورت و لب و لوچهش. بعدم خرچنگه رو میذاشتیم دم یه حفره (حفره هایی که خرچنگا به عنوان پناهگاه اطراف آب ایجاد می کنن) اونم با سرعت به عمق حفره پناه می برد و ما هم بقیه موز رو توی اون حفره مینداختیم. همینطور یکی یکی موزا رو صدقه می دادیم. ... ... هر چی فکر کردم برای این کارشون و این تقسیم عادلانه شون دلیلی جز افراط، خود بزرگ بینی، تنگ نظری و ... پیدا نکردم. البته این فقط یک نمونه کوچیک از عملکردشون بود. ایشالا دفعه بعدی قضیه "..." و اون فضاحت و آبرو ریزی که به بار اومد رو تشریح می کنم. پس تا بعد...
[ دوشنبه 1390/05/10 ] [ 17 ] [ Knight ]
«وعده» سرودهای زیبا از استاد ابرقوئی در مقام قمر منیر بنی هاشم علیه السلام
[ پنجشنبه 1390/05/06 ] [ 13 ] [ Knight ]
![]() فکر کنم نیازی به معرفی شاعرش نباشه. اشعار استاد "ابرقوئی" بی نیاز از تعریفن. [ پنجشنبه 1390/04/30 ] [ 2 ] [ Knight ]
به من میگه: تو که زن و زندگی نداری، بعد از اتمام ساعت کاری بمون کارای عقب مونده رو انجام بده. اضافه کاری هم بزن. یه نگاه عاقل اندر سفیه تو چشماش کردم و گفتم: زن ندارم؛ زندگی دارم. ... دل نوشت 1: زن = زندگی ؟!
دل نوشت 2: با چه طرز فکری ؟؟؟ [ پنجشنبه 1390/04/23 ] [ 23 ] [ Knight ]
[ چهارشنبه 1390/04/08 ] [ 9 ] [ Knight ]
و تو اى علی! اى شیر! (دکتر شریعتی) [ شنبه 1390/04/04 ] [ 15 ] [ Knight ]
بی می ساقی کوثر نتوان مستی کرد عشق را بی رخ مولا نتوان معنی کرد کعبه را خوب تماشا کن و انصاف بده آن شکاف و اثرش را نتوان مخفی کرد ............................. ولادت حضرت امیر المومنین، علی بن ابی طالب علیه السلام بر شیعیان آن حضرت مبارک. (کور بشن اونایی که چشمشون رو کورکورانه و متعصبانه به روی حق بستن.) .............................. «یکی رفقام برام پیام داد که: درسته که رفقای من بابا نیستن، ولی همشون مَردن» شعر زیر رو برای تبریک روز پدر و روز مرد برای تمام باباها و تمام مردها میذارم.
سبدی هست در اندیشه من که پر از گل بدهم هدیه به تو غافل از اینکه تو خود ناب تری یک جهان گل بخورد غبطه به تو (راستی یادم رفت بگم، دوبیتی بالا،از جمله اشعار زیبای استاد ابرقویی هستش) ................................. [ پنجشنبه 1390/03/26 ] [ 12 ] [ Knight ]
شما یادتون نمیاد، ولی یه زمانی دروغگو دشمن خدا بود.
[ سه شنبه 1390/03/24 ] [ 16 ] [ Knight ]
[ یکشنبه 1390/03/08 ] [ 20 ] [ Knight ]
جدال شعرا بر سر یک خال حافظ: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا راصائب تبریزی: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را شهریار: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را رندی: هرآنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد یکی شهرو یکی جسم ویکی هم روح واجزا را کسی چون من ندارد هیچ در دنیا ودر عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را محمد عیادزاده: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟ و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟ [ شنبه 1390/03/07 ] [ 13 ] [ Knight ]
ولادت با سعادت دختر نبوت، همسر ولایت و مادر امامت بر شیعیان و ارادتمندان آن بانوی عظیمالشأن مبارک باد. دوبیتی های جدید به مناسبت ولادت مادرم، حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها بر عالمیان رحمت بی حد آمد زیبا گهر رسول امجد آمد تبریک به شیعیان اهل عالم چون فاطمه دختر محمد آمد جهت مشاهده بقیه اشعار به "دنبالهش" بروید. ادامه مطلب [ دوشنبه 1390/03/02 ] [ 16 ] [ Knight ]
من کجای دلم بذارم اشعار زیبای استاد ابرقویی رو ؟ [ پنجشنبه 1390/02/29 ] [ 19 ] [ Knight ]
آن شعله كه برق خرمن مجنون بود جارو كش درب سراي دل ماست من که لذت می برم با اشعار استاد ابرقویی [ سه شنبه 1390/02/27 ] [ 20 ] [ Knight ]
[ یکشنبه 1390/02/25 ] [ 12 ] [ Knight ]
رهایت من نخواهم کرد منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم. که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات اوردم قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد سهراب سپهری [ یکشنبه 1390/02/25 ] [ 11 ] [ Knight ]
اینم از این ... 20دقیقه نیست رسیدم موسسه. توی راه پشت چراغ قرمز چارراه شهدا، گرفتم سمت راست که از کنار خیابون برم جلو، یه پرایدی جلوم داشت می رفت اونم گرفت سمت راست،سرعتمو کم کردم، اون اومد تقریباً کنار ایستاد، بغلِ یه پراید که پارک کرده بود کنار خیابون. براحتی میشد با موتور از بین این دوتا رد شد، منم فرمون موتور رو چرخوندم به سمتش. داشتم از کنار پرایده رد می شدم که یکدفعه درِ عقبش باز شد من با موتور رفتم توش. ظاهراً یارو مسافر کش بود و میخواست مسافر پیاده کنه. یه دختر جوون بود که درِ ماشینو باز کرد بدون اینکه یه نیم نگاهی به پشت سرش بندازه. حتی راننده هم بهش نگفته بود که اول نگاه کن موتوری نیاد بعد درو باز کن. (حرفی که همیشه هر موقع سوار تاکسی بشم، موقع پیاده شدن از راننده می شنوم) خلاصه لبه درِ پرایده گرفت به باک موتور و یه خش دلخراش روی باک نازنینِ موتورِ عزیزم انداخت. بعد هم کنترل رو از دست دادم و افتادم روی پراید بغلی که پارک کرده بود کنار خیابون. لحظه ای که این اتفاق افتاد دختره در رو بست و از داخل ماشین یه نگاهی کرد. وقتی دید که من بلند شدم و موتور رو بلند کردم، پیاده شد و رفت. یه صدایی توی ذهنم هست که گفت: ببخشید.
داشتم خودم و موتور رو وارسی می کردم که پرایده هم گازشو گرفت و رفت. با خودم گفتم دمشون گرم. حالا به دختره میشه یه جورایی حق داد که بذاره بره. شاید از این ترسیده که این اتفاقم مثل توی فیلما آخرش به ازدواج ختم بشه. ولی راننده پرایده چی؟ حتی از توی ماشین نپرسید که «آقا چیزیت شد؟» پاشدم دیدم موتور چیزی نشده. یه خش کوچیک روی پراید کنار خیابون افتاد. پشت انگشت شصت دست راست خودمم یه خش کوچیک افتاد که به خون ریزی نرسید. گفتم باز خدا رو شکر که صدمه ای ندیدم. می خواستم برای پرایده که روش خش افتاد یادداشت بذارم که در جریان کار قرار بگیره و لعن و نفرینم نکنه. همین که اومدم دست به جیب بشم دیدم دست چپم پر از خونه. نگاه کردم دیدم بند دوم انگشت وسط دست چپم، قاچ خورده تا استخون و مثل شیر سماور داره خون میره. نفهمیدم به کجا گرفته و قاچ خورده. یه دستمال کاغذی توی جیبم بود، پیچیدمش دور انگشتم و سریع خودمو رسوندم موسسه اومدم رفتم سر جعبه کمک های اولیه و بتادین و باند برداشتم رفتم داخل دست شویی بتادین زدم و بستمش. سریع دوباره رفتم سراغ پرایده که یادداشتو براش بذارم، ولی نبودش. رفته بود. خدایا خودت می دونی من مقصر نبودم. سر خودمم بی کلاه موند. نه به ازدواج رسید؛ نه خسارتی؛ . بگذریم. ایشالا که همه رفت و آمدها و مسافرتهامون بی خطر باشه. ..... ..... ..... قبل از درج مطلب در وبلاگ، گفتم بهتره دوباره یه سر به محل حادثه بزنم شاید پرایده رو ببینم. الآن برگشتم. خدا رو شکر. اونجا بود. به نظرم اومد که کارمند یکی از ادارات اون اطراف باشه. اتفاقاً پلاک ماشینشم 23 بود. یعنی توابع اصفهان. همشهری در اومدیم. یه یادداشت براش گذاشتم و برگشتم موسسه. ... خدایا، در همهی حالات شکرت. شکرت. شکرت. [ سه شنبه 1390/02/20 ] [ 12 ] [ Knight ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||